Fate is predetermined.
part: 15
یول: اروم باش عزیزم
مینا بدون نگاه کردن به یول درحالی که هنوز توی چشم های کیم زول زده بود جوابشو داد "من آرومم یول، فقط الان وقت روشن کردن یسری چیزاست دیگه"
کیم: تمومش کن این تئاتر و مسخره بازیات رو، اگر نمایشت تموم شد برو بیرون!
مینا: تموم؟ نخیر...من الان بعد این همه سال نیومدم فقط داغ دلم رو تازه کنم
مینا مکثی کرد و تن صداش رو پایین تر آورد
مینا: اومدم بخاطر دخترم، بخاطر خراب نشدن زندگیش، متاسفانه به دلایلی مصادره شد امواملمون وگرنه باور کن اسمتم نمیاوردم
کیم: الان اومدی جلوی روم و داری اینارو میگی و انتظار داری برات چیکار کنم؟ گفتم بیرون
مینا: بخاطر الیزا....
کیم چشم هاش رو بست و عصبی نفسش رو بیرون داد
بعد از باز کردن چشم هاش داد زد "جیهون!"
همون مردی که دم در با کت و شلوار بود اومد داخل و کنار کیم ایستاد
کیم: خانم و اقای مین تشریف میبرن، راهنماییشون کن
کیم طوری این جمله رو گفت که تاکید زیادی روی "خانم و اقای مین" داشت....انگار میخواست بهش بفهمونه که تو به دلیل انتخوابت بیرون میشی
این دفعه میسون جلو اومد
میسون: بابا! داری چیکار میکنی
کیم خیلی جدی و اخطار دهنده گفت " تو دخالت نکن میسون"
میسون: بابا...نکن این کارو.. ترو روح مامان، گناه داره بخدا ببین بچت بعد از چند سال ازت یه چیزی خواسته
کیم بلند تر داد زد: دخالت نکن میسون
بادیگارد اومد دست یول رو بگیره و به بیرون ببره
و یول به نشانه اعتراض صداش رو برد بالا
یول: دست نزن بهم مرتیکه...خودم میرم...الیزا، مینا میریم
کیم از همه پیش دستی کرد و رفت طبقه بالا اتاق کارش و اون دختر جوون خوشگله ام همراهش رفت
همگی از هم خداحافظی کردن و خوشحال بودن باز حداقل برای چند دقیقه هم رو دیدن
یول: اروم باش عزیزم
مینا بدون نگاه کردن به یول درحالی که هنوز توی چشم های کیم زول زده بود جوابشو داد "من آرومم یول، فقط الان وقت روشن کردن یسری چیزاست دیگه"
کیم: تمومش کن این تئاتر و مسخره بازیات رو، اگر نمایشت تموم شد برو بیرون!
مینا: تموم؟ نخیر...من الان بعد این همه سال نیومدم فقط داغ دلم رو تازه کنم
مینا مکثی کرد و تن صداش رو پایین تر آورد
مینا: اومدم بخاطر دخترم، بخاطر خراب نشدن زندگیش، متاسفانه به دلایلی مصادره شد امواملمون وگرنه باور کن اسمتم نمیاوردم
کیم: الان اومدی جلوی روم و داری اینارو میگی و انتظار داری برات چیکار کنم؟ گفتم بیرون
مینا: بخاطر الیزا....
کیم چشم هاش رو بست و عصبی نفسش رو بیرون داد
بعد از باز کردن چشم هاش داد زد "جیهون!"
همون مردی که دم در با کت و شلوار بود اومد داخل و کنار کیم ایستاد
کیم: خانم و اقای مین تشریف میبرن، راهنماییشون کن
کیم طوری این جمله رو گفت که تاکید زیادی روی "خانم و اقای مین" داشت....انگار میخواست بهش بفهمونه که تو به دلیل انتخوابت بیرون میشی
این دفعه میسون جلو اومد
میسون: بابا! داری چیکار میکنی
کیم خیلی جدی و اخطار دهنده گفت " تو دخالت نکن میسون"
میسون: بابا...نکن این کارو.. ترو روح مامان، گناه داره بخدا ببین بچت بعد از چند سال ازت یه چیزی خواسته
کیم بلند تر داد زد: دخالت نکن میسون
بادیگارد اومد دست یول رو بگیره و به بیرون ببره
و یول به نشانه اعتراض صداش رو برد بالا
یول: دست نزن بهم مرتیکه...خودم میرم...الیزا، مینا میریم
کیم از همه پیش دستی کرد و رفت طبقه بالا اتاق کارش و اون دختر جوون خوشگله ام همراهش رفت
همگی از هم خداحافظی کردن و خوشحال بودن باز حداقل برای چند دقیقه هم رو دیدن
- ۱۲۴
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط